خواجهی طوسی
وقتی شخصی خدمت خواجه نصیر طوسی آمد و نوشتهای از دیگری تقدیم وی کرد که در آن نوشته، به خواجه بسیار ناسزا و دشنام داده شده بود و نویسندهی نامه، خواجه را کلب بن کلب خوانده بود، خواجه در برابر ناسزاهای وی با زبان ملاطفتآمیزی این گونه پاسخ گفت: این که او مرا سگ خوانده است درست نیست؛ زیرا که سگ از جملهی چهارپایان است و عوعو کننده و پوستش پوشیده از پشم است و ناخنهای دراز دارد؛ این خصوصیات در من نیست. قامت من راست است و تنم بیپشم و ناخنم پهن است و ناطق و خندانم و... آن چه در من است متناقض است با آن چه صاحب نامه دربارهی من گفته است.
کاشف الغطا
روزی شیخ جعفر کاشف الغطا مبلغی بین فقرای اصفهان تقسیم کرد و پس از اتمام پول، به نماز جماعت ایستاد. بین دو نماز که مردم مشغول خواندن تعقیب بودند، سید فقیر و بیادبی آمد و آمد تا مقابل امام جماعت رسیده گفت: ای شیخ، مال جدّم (خمس) را به من بده. شیخ فرمود: قدری دیر آمدی، متأسفانه چیزی باقی نمانده است. سید بیادب، با کمال جسارت آب دهان خود را به محاسن شیخ انداخت. پیشنماز نه تنها هیچ گونه عکس العمل خشونتآمیزی از خود نشان نداد، بلکه برخاست و در حالی که دامن خود را گرفته بود، در میان صفوف نمازگزاران گردش کرد و گفت هر کس ریش شیخ را دوست دارد، به سید کمک کند. مردم که ناظر این صحنه بودند، اطاعت نموده و دامن شیخ را پر از پول کردند، پس همهی پولها را آورد و به آن سید تقدیم کرد و به نماز عصر ایستاد.
منابع
1. بیدارگران اقالیم قبله، ص 218.
2. فرائد الرضویه، ص 609
3. سیمای فرزانگان، ص332
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 10:24  توسط باقري
|

مشكل ما در اينجاست كه نميخواهيم از نعمتهاي دنيا و امكانات آن، چيزي به دست بياوريم و نميخواهيم با اين مركبها به جايي برويم وگرنه به نعمتها دلبسته نميشديم و حساب ميكرديم كه با داشتن و يا از دست دادن با كدامين زودتر ميرسيم؛ كه براي حركت ما دو پاي "شكر" در هنگام دارايي و "صبر" در هنگام گرفتاري هست.
پس ديگر چه رنجي داريم و چه مرگي داريم؛آنجا كه با شكر و صبر ميتوان رفت، آنجا كه اگر از پاي افتادي و ناتوان شدي، تازه با عجز ميتوان رفت، ديگر چه حرفي داريم و چه منطقي داريم. آخر راه آنجا آغاز ميشود كه ما تمام ميشويم.
مادرم ـ كه خداي با كرامتش پذيرايش باشد ـ به من درسي داد، كه فراموشم نميشود.
محمد پسر اول من ميخواست به دنيا بيايد و اين تجربهي اول ما بود. نصف شب بود كه درد به سراغ مادرش آمد.با داروهايي كه ميشناختم و با گل گاوزبان و تخم شويد كار سازي نمودم. ولي درد زايمان بود و شتاب ميگرفت.
به منزل پدر آمدم. هنوز ساعتي تا اذان صبح مانده بود. مادرم با چند نفر از بستگان به پذيرايي مادر محمد مشغول شدند و مرا از اطاق تبعيد كردند. من از دور فريادها و نالهها را ميشنيدم و زمان بر من كُند ميگذشت. تجربهي اول من بود.
حدود طلوع آفتاب خانم دكتر تشيدي را آورديم. با خيال راحتتري در انتظار تولد نشستيم. فريادها و نالهها زيادتر ميشد، اما از ولادت خبري نبود. مادرم را صدا زدم. من آشفته بودم، ولي او سرخوش. پرسيدم آيا مشكلي هست؟ جواب داد: كار زايمان طبيعي است. گفتم پس چه وقت فارغ ميشود؟ با اين همه ناله كِي كار تمام ميشود؟ خنديد و گفت: تا ناي ناليدن دارد و توان فرياد كشيدن دارد، نميزايد. آنجا كه درد توانش را گرفت، آن وقت فارغ ميشود....
مدتي گذشت. از ناي افتاده بود و فقط زنجموره بود، كه صداي گريهي محمد بلند شد. و اين درس را فهميدم كه
تا ناي ناليدن داري و تا آنجا كه توان داري، ولادتي نيست. راه آنجا آغاز ميشود كه تو به پايان ميرسي
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 16:5  توسط باقري
|
گفتاريازميرزا اسماعيلدولابي
ما قاصد هستیم. مقصدی داریم. انبیا هم قاصدند. آمدند به ما خبر دادند و ما را هم راه انداختند. اما مقصد کجاست؟ مقصد در ذات خود شماست. همان چراغ، همان نور. قشنگ با آن ها تماس بگیر!
اگر کسی می خواهد عشق بازی هم بکند با آن بکند؛ با ذات خود. آن جا بنشین ببین با تو چه کار می کند. جایی خلوت سر جانماز می نشینی او شما را در بغل می گیرد، بلکه شما او را در بغل می گیری. آن نور می آید و شما او را در بغل می گیری آن گاه انسان خودش را رها میکند تا هر جا که می خواهد ببرد. جایش خوب است...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 15:56  توسط باقري
|
در اتاق نشسته بودم که از سوراخ شیشه شکسته ای، زنبوری به درون آمد...
در اتاق نشسته بودم که از سوراخ شیشه شکسته ای، زنبوری به درون آمد و سپس پروازهای اکتشافی را شروع کرد و بعد هم برای بازگشت آماده شد ،اما به هر طرف که می رفت با شکست روبرو می گردید. به شیشه می خورد و به زمین می افتاد تا این که ضربه کفشی راحتش کرد . "این درس من بود که هنگام گرفتاری خود را به هر طرف نکوبم ،بلکه به راه بازگشت فکر کنم و آن را بیابم و خود را خلاص کنم. " مرحوم علی صفایی
+ نوشته شده در جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 19:43  توسط باقري
|
محضر مبارك حضرت آيت الله العظمي آقاي طباطبايي
سلام عليكم
جواني هستم 22 ساله كه تنها ممكن است شما باشيد كه به اين سوال من پاسخ گوييد.
در محيط و شرايطي زندگي ميكنم كه هواي نفس و آمال بر من تسلط فراوان دارد و مرا اسير خود ساخته است و سبب بازماندن من از حركت به سوي الله شده است. درخواستي كه از شما دارم اين است كه بفرماييد بدانم به چه اعمالي دست بزنم تا بر نفس مسلط شوم و اين طلسم شوم را كه همگان گرفتار آنندبشكنم و سعادت بر من حكومت كند؟لطفا نصيحت نميخواهم دستورات عملي براي پيروي لازم دارم.23/10/55
پاسخ علامه طباطبايي
السلام عليكم
براي موفق شدن و رسيدن به منظوري كه در نامه مرقوم داشته ايد، لازم است همتي برآورده و توبه اي نماييد، به مراقبه و محاسبه بپردازيد. به اين نحو كه هر روز كه هنگام صبح از خواب بيدار مي شويد، قصد جدي كنيد كه هر عملي كه پيش ميآيد رضاي خدا را مراعات خواهم نمود، آن وقت در سر هر كاري كه مي خواهيد انجام دهيد نفع آخرت را منظور خواهيد داشت بطوري كه اگر نفع اخروي نبود، انجام نخواهيد داد و وقت خواب چهار پنچ دقيقه در كارهايي كه روز انجام داده ايد و يكي يكي از نظر خواهيد گذراند. هر كدام مطابق رضاي خدا انجام سخت است و در ذائقه نفس تلخ، ولي كليد نجات و رستگاري است و هر شب پيش از خواب اگر توانستيد سور مسبحات (حديد، حشر، صف، جمعه، تغابن و اعلي) را بخوانيد و اگر نتوانستيد تنها سوره حشر را بخوانيد و پس از بيست روز حالات خود را براي بنده بنويسيد. انشاءا... موفق خواهيد شد.
+ نوشته شده در جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 19:41  توسط باقري
|
+ نوشته شده در جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 19:39  توسط باقري
|
خاطرهاي از شيخ رجبعلي خياط
از جناب شيخ نقل شدهاست كه:
« شبی حوالی غروب از نزديك مسجدی در اوايل خيابان سیروس تهران عبور میكردم- برای درك فضيلت نماز اول وقت- وارد شبستان مسجد شدم ديدم شخصی مشغول اقامه نماز است و هالهای از نور اطراف سر او را گرفته، پيش خود فكر كردم كه بعد از نماز با او مأنوس شوم ببينم چه خصوصياتی دارد كه چنين حالتی در نماز برای او پديدار است. پس از پايان نماز همراه او از مسجد خارج شدم نزديك درب مسجد، وی با خادم مسجد بگو مگويی پيدا كرد و به او پرخاش كرد و به راه خود ادامه داد، پس از عصبانيت ديدم آن هاله نور از روی سرش محو شد! »
+ نوشته شده در شنبه یکم فروردین 1388ساعت 21:25  توسط باقري
|
گفتاري از حاج ميرزا اسماعيل دولابي
ما مثل بچّه اي هستيم که پدرش دست او را گرفته است تا به جايي ببرد و در طول مسير از بازاري عبور مي کنند . بچّه جلب ويترين مغازه ها مي شود و دست پدر را رها مي کند و در بازار گم مي شود و وقتي متوجّه مي شود که ديگر پدر را نمي بيند ، گمان مي کند پدرش گم شده است ، در حالي که در واقع خودش گم شده است .
انبياء و اولياء پدران خلقند و دست خلايق را مي گيرند تا آنها را به سلامت از بازار دنيا عبور دهند . غالب خلايق جلب متاعهاي دنيا شده اند و دست پدر را رها کرده و در بازار دنيا گم شده اند . امام زمــــان ( ع ) گم و غائب نشده است ، ما گم و محجـــوب گشته ايم .
+ نوشته شده در شنبه یکم فروردین 1388ساعت 21:19  توسط باقري
|
روایتی از آیت الله بهاءالدینی
در سال هزار و سيصد و شصت، شخصي که در يکي از شهرهاي ايران عنوان داشت نزد آيت الله سيد رضا بهاء الديني ( ره) آمد و بعد از نماز مغرب و عشاء خدمت ايشان نشست.
او پس از احوال پرسي درخواست نصيحت و راهنمايي کرد.
آيت الله بهاءالديني گفت:
سعي کنيد در زندگي مشرک نباشيد. اگر توانستيد به اين مرحله برسيد همه کارهاي شما اصلاح مي شود, اين بهترين نصيحتي است که مي توانم بکنم.
آن شخص گفت: آقا ! دعا کنيد.
آقاي بهاء الديني فرمودند: آدم شو! تا دعا در حق تو تأثير کند و گرنه دعا بدون ايجاد قابليت, فايده اي ندارد.
او گفت: امسال مکه بودم. براي شما هم طواف کردم.
آقا فرمود:
انشاء الله سعي کن آدم شوي! تا طواف براي خودت و ديگران منشأ اثر باشد.
در اينجا يکي از همراهان آن شخص که گمان کرد آقا او را نمي شناسد گفت:
حاج آقا! ايشان فلاني هستند که در فلان شهر مسؤليت دارند و خدمات ارزشمندي انجام داده اند.
مرحوم آقاي بهاء الديني فرمودند:
چرا متوجه نيستيد چه عرض مي کنم؟
بايد آدم شوي تا اينها براي او نافع باشد. دست از هوی و هوس بردارد. خود را همه کاره نداند. نقشه براي خراب کردن افراد و غلبه بر ديگران نکشد.
بايد دست از کلک بازي بردارد! آن وقت است که طعم ايمان را مي چشد و رنه همه اينها ظاهر سازي است!
+ نوشته شده در شنبه یکم فروردین 1388ساعت 21:14  توسط باقري
|
حكايتي خواندني از ميرداماد
شب هنگام محمد باقر -طلبه جوان-در اتاق خود مشغول مطالعه بود كه به ناگاه دختري وارد اتاق او شد در را بست و با انگشت به طلبه بيچاره اشاره کرد که سكوت كند و هيچ نگويد.
دختر پرسيد: شام چه داري ؟؟ طلبه آنچه را که حاضر کرده بود آورد و سپس دختر كه شاهزاده بود و به خاطر اختلاف با زنان حرمسرا خارج شده بود در گوشهاي از اتاق خوابيد.
صبح که دختر از خواب بيدار شد و از اتاق خارج شد ماموران،شاهزاده خانم را همراه طلبه جوان نزد شاه بردند شاه عصباني پرسيد چرا شب به ما اطلاع ندادي و ....
محمد باقر گفت : شاهزاده تهديد کرد که اگر به کسي خبر دهم مرا به دست جلاد خواهد داد.
شاه دستور داد که تحقيق شود که آيا اين جوان خطائي کرده يا نه ؟ و بعد از تحقيق از محمد باقر پرسيد چطور توانستي در برابر نفست مقاومت نمائي؟ محمد باقر 10 انگشت خود را نشان داد و شاه ديد که تمام انگشتانش سوخته و ...
علت را پرسيد. طلبه گفت : چون او به خواب رفت نفس اماره مرا وسوسه مي نمود هر بار که نفسم وسوسه مي کرد يکي از انگشتان را بر روي شعله سوزان شمع ميگذاشتم تا طعم آتش جهنم را بچشم و بالاخره از سر شب تا صبح بدين وسيله با نفس مبارزه کردم و به فضل خدا ، شيطان نتوانست مرا از راه راست منحرف کند و ايمانم را بسوزاند.
شاه عباس از تقوا و پرهيز کاري او خوشش آمد و دستور داد همين شاهزاده را به عقد مير محمد باقر در آوردند و به او لقب ميرداماد داد و امروزه تمام علم دوستان از وي به عظمت و نيکي ياد کرده و نام و يادش را گرامي مي دارند. از مهمترين شاگردان وي مي توان به ملا صدرا اشاره نمود .
نفس اماره يکي از عواملي است که انسان را به ارتکاب گناه وسوسه مي کند . قران کريم مي فرمايد : نفس اماره به سوي بديها امر مي کند مگر در مواردي که پروردگار رحم کند ( سوره يوسف آيه 53) انسانهايي که در چنين مواردي به خدا پناه ميبرند خداوند متعال آنها را از گزند نفس اماره حفط مي کند و به جايگاه ارزشمندي مي رساند
+ نوشته شده در شنبه یکم فروردین 1388ساعت 21:10  توسط باقري
|